سفارش تبلیغ
صبا

راه را با این (ستاره ها) می توان پیدا کرد

 

بسمک

 

 

همیشه می اندیشیدم که چرا دل آسمان جمعه ها خونین رنگ است این روزها فهمیدیم چرا...

 

دل آسمان خون می شود اما نه به سبب دوری و فراق شما

دل آسمان تنگ است اما نه به خاطر غیبت و نبود شما

من میدانم علت خون شدن دل آسمان چیست

دل آسمان جمعه ها به سبب خون شدن دل شما خونین می شود.همان وقتی که پرونده اعمالمان را خدمتتان می آورند. یک یک پرونده ها را باز می کنید پرونده ها پر است و سنگین.

آقا جان این ها پرونده شیعیان شماست نه دشمنانتان

همه جور جفا و ستم هست همه چیز هست الا یاد خدا.

از بزرگی شنیده ام وقتی پرونده اعمالمان را می بینید دست بر محاسنتان می کشید و خدا را به حرمت خودتان قسم می دهید و از او برای ما جفاکاران طلب مغفرت می کنید.

می دانم که از یک یک ما دلت خون و چشمانت گریان است.

نمی دانم زمین و زمان چگونه تاب غم و اندوه تو را می آورد. بار ها دست های ما را چون پدری مهربان گرفتید و این کودکان چموش را که به سبب گناهانشان زمین خورده و مجروح گشته بودند یاری کردید. اما باز هم آدم نشدیم و دوباره دستانمان را از دستتان کشیدیم و اسیر زرق برق دنیا شدیم.

نمیدانم مگر چشمک های شیطان چقدر می ارزد که ما خود را از چشم شما می اندازیم؟

تمام روزهای هفته را ما از تو غافلیم اما تو ما را به یاد داری . از دعاهای ما که هیچ بویی از تعجیل در فرج نمی آید ولی می دانم همواره شامل دعای شما هستیم.

آقا جان خیلی هم عجیب نیست که از میان این همه شیعه 313 مرد نیافتی

.

.

.

 

و دوباره جمعه می شود و دوباره اشک و غم و اندوه تو و دوباره خون شدن دل آسمان

 

*بخشی از نامه ای محضر امام زمان*

 


نوشته شده در چهارشنبه 90/6/16ساعت 5:23 عصر توسط س ع ت نظرات ( ) |

 

بسمک

 

زمانی هر وقت اراده نوشتن میکردم قلم به کار می افتاد و تمام حرف های دلم را روی کاغذ پیاده می کرد

اما این روزها...

این روزها هر بار خواستم بنویسم نه دلم نه قلمم نه فکرم و نه زبانم هیچکدام مرا یاری نکرد.

نمی دانم چرا شاید به خاطر این بود که:

آن روزها برای خودم می نوشتم و این روزها برای دیگران

آن روزها نوشته هایم را از خلق پنهان می کردم و این روزها نمایان

آن روزها نوشته هایم خالص بود برای خودم و خدا، این روزها خلق هم به این جمع عاشقانه اضافه شده

آن روزها من و خدا باهم بودیم  و هیچ تنهایی نداشتم ، این روزها که خلق هم به این خلوت گذشته پیوسته تنها تر از همیشه ام

آن روزها هدفم راهم مقصدم یکی بود ، این روزها بین خلق و خدا مرددم

آن روزها من و خدا ما بودیم ،  این روزها من و خلق هر روز به عدم شدن نزدیک تر می شویم

راستی مگر یک قلب چقدر جا دارد که هم خدا در آن ساکن باشد و هم خرما

آن روزها گذشت. این روزها هم میگذرد و این گذشتن ها فردای ما را میسازد

((ما که آن روزهایمان آن بود این روزهایمان این شد بیچاره آن کسانی که آن روزهایشان این بود))

 

ای کاش مراقب امروزمان باشیم

 

 


نوشته شده در یکشنبه 90/6/6ساعت 2:0 صبح توسط س ع ت نظرات ( ) |

بسمک

 

 آن شب را هیچ گاه از یاد نخواهم برد وقتی همه ی اشکهای دنیا در چشمانم خانه کرده بود. وقتی پدر و مادرم از ایستگاه تهران تماس گرفتند و از داخل قطار خط آسمان و آستان با من هم کلام شدند. نمی دانم چقدر سعی کردم تا صدای قطرات اشک را از پشت تلفن نشنوند اما یادم هست وقتی تلفن قطع شد...

عجب شبی بود آن شب.

خیلی زودتر از آنچه که فکر می کردم شاید زود تر از پلک زدن چشمهایم راهی مشهد شدم. داسـتانی داشت این سفر . شاید به کمتر از پلک زدنی هم گذشت...

اما حالا در کنار معشوقم و همجوارش شدم

نمی دانم چه کنم.

چند روز اول را گیج گیج وصل بودم خیلی عجیب نبود اما معشوق است دیگر.

وقتی نگاه اول را از پنجره اتوبوس به چشمان طلایی رنگش می اندازی و با پارچه سبز مخملی برایت دست تکان می دهد گیج و مست می شوی.

مست میشوی، و ما ادراک مستی؟

وقتی سر از پا نشناخته حریم حرم را می گذرانی و و در طلب آغوش یار حیاط های حیات آور خانه اش را بی جان طی می کنی نفست از شوق در سینه حبس می شود

و آنگاه که میرسی به خانه لیلی و مجانین را می بینی که دست هایشان را به امید لحظه ای لمس شبکه های اتاق دوست تا آسمان بالا برده اند مست می شوی.

آنجا مستی به اوج می رسد که احساس کنی معشوقت بین آنهمه عاشق یواشکی تو را نگـاه می کند.

یک آن تمام لذائذ دنیا را در جیب کوچکت می بینی آن هنگام که احساس کنی تمام مشکلاتت به همان نگاه و همان گوشه ی چشم حل شده است.

آن لحظه دنبال آزوی های بزرگت می گردی اما هیچ چیز نمی تواند تو را از او غافل کند. معشوق است دیگر...

وقتی نامه اذن و سلام و عرض ارادت را در دستانت ورق می زنی وقتی که همه ی خوبی ها را داری وقتی تکمیل تکمیل تکمیلی ناگهان چشمانت به نامه وداع می افتد.

اول شکه شدی و نمی فهمی جلوی چشمانت چیست. در همان حال کاغذ را می بینی گویا با بقیه کاغذ ها تفاوتی دارد. کاغذ خشک و پف کرده است. انگار... انگار جای فرود اشکهاست. جای فرود جان هاست و می شنوی صدای مجنون های قبل از خودت را که ناله زنان می گفتند - ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم-

به خودت می آیی همه دنیا برایت جهنم میشود  آن لحظه ای که فکر وداع با معشوق را می کنی

زندگیت سیاه میشود...

میبینی روزها گذشته و تو ماندی و قسمت های سالم کاغذ و یک دریا اشک .

نا خواسته بر زبانت جاری می شود – و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم – و اشکهایت فریاد زنان زمین و زمان و آسمان را را تا سطح نامسطح کاغذ میشکافند و تو هنوز زنده ای.

وقتی قدمهایت برای آخرین بار که آنهم نه برای رفتن در حریم دوست است بلکه به خاطر رفتن از حریم اوست را بر سنگهای صحن جامع می گذاری می فهمی که هیچ نفهمیدی...

.

.

 .

و هنوز مست مست مستی...

 


نوشته شده در سه شنبه 90/5/18ساعت 2:10 صبح توسط س ع ت نظرات ( ) |


 Design By : Pichak