راه را با اين مي توان پيدا کرد

 

   1   2   3   4   5   >>   >
 ●+ نجواي شهيد چمراندوشنبه 14 مرداد 1387 - ساعت 5:47 عصر

نويسنده: س ع ت

نجواي شهيد چمران بر مزار دکتر شريعتي 

اي علي تو نماينده به حق محرومين و زجرديدگان تاريخي.و من ناله دردمندان را از حلقوم تو مي شنوم. خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آساي تو مي يابم .سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو ميبينم که زير تازيانه جلادان فرعون جان ميدهند و زير تخته سنگها دفن مي شوند و من صداي خرد شدن استخوان هاي نحيف آنها را از زير تخته سنگها ميشنوم و ضجه دردمندان و ناله زجرديدگان دلم را به درد مي آورد . 
اي علي با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد واستحمار بر ميخيزيم و همراه تو تاريخ را مي شکافيم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت مي کنيم 
اي علي همراه تو در راه خداي بزرگ به مجاهدت بر ميخيزم و با اسلحه شهادت مجهز ميشوم .من آن راهي را و مکتبي را مقدس ميشمرم که غمهاي کثيف آدمي را به زيبايي و پاکي تبديل کند و آن شخصي را تقديس ميکنم که روحش و احساسش و افکارشقلب آدمي را صفا و جلا دهد و غمها و درد هايش را زيبا و متعالي کند .روح را از قفس جسد آزاد کرده و به آسمانها صعود دهد 
بر اين حساب دکتر علي شريعتي به درجه بي نهايت قابل تقديس است.ادمي را منقلب ميکند و روح را از قيد زمان و مکان آزاد کردهو به ازليت و ابديت متصل مي نمايد و در آسمانها به به سير و سياحت ميپردازد و زيبايي وهاي عجيب و خلاق و سوزنده به ادمي نشان ميدهد و ابعادي جديد و مبهوت کننده و پر شکوه از خلقت به ما مينماياند... 
و تو اي خداي بزرگ علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق بازي و فداکاري را به ما بياموزاند . چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده ترين هديه خود او را به تو تقديم ميکنيم تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند قسم به غم که روزگاري است درياي غم بر دلم موج ميزند .اي علي تو در قلب من زنده و جاويدي .قسم به عشق که تا وقتيکه قلب سوزانم ميجوشد و ميخروشد و ميسوزدتو اي علي در قلب من حيات داري که جاذبه آسماني عشق را در رگهاي وجودم به گردش در مياوري و حيات مرا از عشق و فداکاري سرشار ميکني .سوگند به تنهايي که نتيجه عظمت و عشق ويکتايي است و زاينده لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتي که خدا تنهاست تو علي در تنهايي ما وجود داري . قسم به عدل و عدالت که تا روزگاري که ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگيني مي کند تو در فرياد ستمديدگان عليه ستمگران مي غري و مي خروشي .و قسم به شهادت که تا وقتي که فدائيان از جان گذشته حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا ميکنند تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي.

 

 ●+ زندگيشنبه 12 مرداد 1387 - ساعت 4:14 عصر

نويسنده: س ع ت

معني زيستن

از نخل هاي درهم و غمگين پرسيدم معني زيستن چيست ؟
با شاخه هاي خشک و شکسته با زبان باد پاسخم داد که همين 
رود آرام و نرم مي خراميد و و پيش مي تاخت
پرسيدم زندگي را چگونه تفسير مي کني. 
رود گفت : دريا زندگي است
دريا گفت نه ابر ها زندگي اند . پرواز در بيکرانه ي آسمان.
ابر ها را پرسيدم گفتند : پرنده ها آزاد ترند آنه خود با بالهاشان پرواز مي کنند اما ما با بال باد
از پرنده اي که سبکبال در افق پر مي گشود پرسيدم از زندگي چه مي فهمي ؟
او گفت : بي حضور صياد هميشه زندگي هست .
آسمان گسترده و آبي بزرگتر از آن بود که به پاسخي کوتاه اکتفا کند
او گفت : زندگي درخشش ستاره هاست فلق است شفق است و خوني که در طلوع و غروب جاري است.
خورشيد که از زندان خاکستري ابرها مي گريخت پاسخم داد : زندگي نيمروز داغ تابستان است که آفتاب دشت ها مي گزراند و و چهرا ها را مي سوزاند. زندگي مرگ شب است و تولد من من خود زندگي ام .
خاک نمناک بوي باران مي داد و در ازدحام شاخ و برگ ها گم شده بود 
صدايش زدم و زندگي را معنا پرسيدم . شکوفه کوچکي را که تازه رستن آغاز کرده بود نشانم داد و گفت : زندگي همين شکوفه است . 
شکوفه کوچکي بود و ظريف . تازه گستاخي آن را يافته بود که از سينه خاک سر کشد . پرسيدم تو از زندگي چه مي فهمي ؟ آرام و ساکت لبخندي زد . شايد زندگي را همان لبخند کودکانه مي دانست . 
گفتم بهتر است زندگي را از آدم ها بپرسم . آنها که به خاطرش همديگر را مي کشند و غارت مي کنند و در راهش جان مي سپارند .
بهتر ديدم که از گداي کناذ خيابان که از همه چيز جز نفس کشيدن بي بهره بود بپرسم.
او گفت : زندگي گنج بزرگي است پنهان در زمين هاي ناشناخته .
گفتم اينک که زندگي سراسر گنج است پس بگذار از گنجداران بپرسم . گفتند : زندگي نبود مرگ است زندگي هميشه بودن است . عمر بي پايان و بي مردن است .
بياد کودک غمگين روستا افتدم او گفت : زندگي همان گاو سياهمان بود که مرد زندگي همان خواهر کوچکم بود که از بي شيري مرد گفتند از ديوانه هم بپرس گفتم او که از نعمت عقل بي نصيب است گفتند آرزو را چه به عقل ؟ آنها راست مي گفتند ديوانه با حرکات خشکش به من فهماند که زندگي سراسر آرزو است و در رويا جاودانه بودن .
اما من عطش ده و سرگردان تغييري ديگر از زندگي از زيستن و از جاودانه بودن را مي جستم .
هنوز يک نفر باقي مانده بود که از او مي بايست پيش از همه مي پرسيدم . او که ماندن را از پوسيدن را و رسيدن به دنيا را نمي خواست او که فقط لقاي يار را مي طلبيد و محبت دوست را .......... رزمنده
آري رزمنده جلو رفتم و ازرزمنده اي که مشغول نبرد بود و در انبوه آتش و گلوله و درد بي خيال (( زندگي مي کرد ))
پرسيدم زندگي چيست ؟ 
عرق پيشانيش را با آستين پر خاکش خشک کرد اسلحه را در پنجه هايش فشرد و به شهيدي که در کنار خاکريز آرام خفته بود اشاره کرد و گفت زندگي اوست....... زندگي چون او عاشقانه مردن بر دار مرگ رفتن و در لحظات نبر دتکه تکه شدن هميشه سوختن و دم بر نياوردن است. زندگي مرگ است . اما مرگ قبل از مردن اصلا مرگ خود زندگي است . وقتي که آگاهانه انتخابش کني مانند شهدا ........... 
آنها براستي زندگي اند و براستي زنده 



 

 ●+ اتل متل يه بابا 2شنبه 12 مرداد 1387 - ساعت 3:45 عصر

نويسنده: س ع ت

اتل متل یه بابا 2     

 

اتل متل یه بابا

که اسم اون احمد

نمره جانبازیهاش

هفتاد و پنج درصده

 

 

اونکه دلاوریهاش تو

جبهه غوغا کرده

حالا بیا و ببین

کلکسیون درد

 

اونکه تو میدون مین

هزارتا معبر زده

حالا توی رخت خواب

افتاده حالش بده

 

بابام یادگاری از

خون و جنگ و آتیش

با یاد اون موقعها

ذره ذره آب می شه

 

آهای آهای گوش کنید

 درد دل بابا رو

می خواد بگه چجوری

کشتند بچه هارو

 

( هیچ میدونی یعنی چی

زخمی هارو بیاری

یکی یکی روبازو

تو آمبولانس بزاری

 

درست جلوی چشمات

یخورده اونطرفتر

با شلیک مستقیم

ماشین بشه خاکستر )

 

گفتن این خاطره

بدجوری می سوزوندش

با بغض و ناله می گفت

کاشکی که پر نبودش

 

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و  پسته

هیچ تاحالا شنیدی

تانکا بشن قناصه

 

می دونی بعضی وقتا

تانکا قناصه بودن

تا سری رو می دیدن

اون سر و می پروندن

 

سه راه شهادت کجاست ؟

می دونی دوشکا چیه ؟

می دونی تانک یعنی چی ؟

یا آر پی جی زن کیه ؟

 

آرپی جی زن بلند شد

و (مار میت) رو خوند

تانک انو زودتر زدش

یه جفت پوتین ازش موند

 

یه بپه بسیجی

اونور میدون مین

زیر شنی های تانک

له شده بود رو زمین

 

خودم تو دیده بانی

با دوربین قرارگاه

رفیقم و می دیدم

تو گودی قتلگاه

 

آرپی جی تو سرش خورد

سرش که از تن پرید

خودم دیدم چند قدم

بدون سر می دوید

 

هیچ می دونی یه گردان

که اسمش الحدیده

هنوزم که هنوزه

گم شده ناپدیده

 

اتل متل توتوله

چشم تو چشم گلوله

اگه پاهات نلرزید

نترسیدی قبوله

 

دیدم که یک بسیجی

نلرزید اصلا پاهاش

جلو گلوله وایستاد

زل زده بود تو چشماش

 

گلوله هم اومدو

از دو چشم مردونه

گذشت و یک بوسه زد

بوسه ای عاشقونه

 

عاشقی یعنی اینکه

چشمایی که تا دیروز

هزارتا مشتری داشت

چندش میاره امروز

 

اما غمی نداره

چون عاشق خداشه

به جای مردم خدا

مشتری چشماشه

 

یه شب کنار سنگر

زیر سقف آسممون

میای پیش رفیقت

تو اون گلوله بارون

 

با اینکه زخمی شده

برات خالی می بنده

میگه که من چیزیم نیست

درد میکشه می خنده

 

چفیه رو ور می داری

زخم اونو می بندی

با چشمای پر از اشک

 تو هم با اون می خندی

 

انگاری که می دونی

دیگه داره می پره

دلت میگه که گلچین

داره اونو می بره

 

زل می زنی تو چشماش

با سوزو آه و با شرم

بهش می گی داداش جون

فدات بشم دمت گرم

 

می زنی زیر گریه

اونم تو آغوشته

تو حلقه دستاته

سرش روی دوشت

 

چون اجل معلق

یکدفعه یه خمپاره

هزارتا بذر ترکش

توی تنش می کاره

 

یهو جلو چشماتو

 شره ی خون می گیره

برادر صیغه ایت

تو بغلت می میره

 

هیچ می دونی چه جوری

یواش یواش و کم کم

راوی یک خبر شی

یک خبر پر از غم

 

به همسر رفیقت

که صاحب پسر شد

بری بگی که بچه

یتیم و بی پدر شد

 

اول می گی نترسین

پاهش گلوله خورده

افتاده بیمارستان

زخمی شده نمرده

 

زل میزنه تو چشمات

قلبت و می سزونه

یتیمی بچش

از تو چشات می خونه

 

درست سال شصت و دو

لحظه ی تحویل سال

رفته بودیم تو سنگر

با بچه ها عشق و حال

 

تو اون شلوغ پلوغی

همه چشمارو بستیم

دستا توی دست هم

دور سفره نشستیم

 

مقلب القلوب رو

با هم دیگه می خوندیم

زورکی نقل و نبات

تو کام هم چپوندیم

 

همدیگرو بوسیدیم

قربون هم می رفتیم

بعدش برا همدیگه

جشن پتو گرفتیم

 

علی بود و عقیلی

من بودم و مرتضی

سید بود و اباالفضل

امیر حسین و رضا

 

حالا از اون بچه ها

فقط مرتضی مونده

همون که گاز خردل

صورتش و سوزونده

 

آهای آهای بچه ها

مگه قرار نذاشتیم

همیشه با هم باشیم

نداشتیما ، نداشتیم

 

بیاین برا مرتضی

که شیمیایی شده

جشن پتو بگیریم

خیلی هوایی شده

 

می سوزه و می خنده

خیلی خیلی آرومه

به من میگه داداش جون

کار منم تمومه

 

مرتضی منم ببر

یا نرو پیشم بمون

می زنه تو صورتش

داد می زنم مامان جون

 

مامان میاد و دست

بابا جون و می گیره

بابام با این خاطرات

روزی یه بار می میره

 

فقط خاطره نیست که

قلب اونو سوزونده

مصلحت بعضی ها

پشت اونو شکونده

 

برا بعضی آدما

بنده های آب و نون

قبول کنین به خدا

بابام شده نردبون

 

 

مرحوم          ابوالفضل سپهر


 

 ●+ اتل متل يه بابا 1جمعه 11 مرداد 1387 - ساعت 3:39 عصر

نويسنده: س ع ت

اتل متل يه بابا 1

 

اتل متل يه بابا

دلير و زار و بيمار

اتل متل يه مادر

يه مادر فداکار

 

اتل متل بچه ها

که اونهرو دوست دارن

آخه غير اون دوتا

هيچ کسي رو ندارن

 

مامان بابا رو مي خواد

بابا عاشق اونه

به غير بعضي وقتا

بابا چه مهربونه

 

وقتي که از درد سر

دست مي ذاره رو گيجگاش

اون باباي مهربون

فحش مي ده به بچه هاش

 

همون وقتي که هرچي

جلوش باشه مي شکنه

همون وقتي که هرکي

پيشش باشه مي زنه

 

غير خدا و مادر

هيچ کسي رو نداره

اون وقتي که بابا جون

موجي مي شه دوباره

 

دويدم ودويدم

سرکوچه رسيدم

بند دلم پاره شد

از اون چيزي که ديدم

 

بابا ميون کوچه

افتاده بود رو زمين

مامان هوار مي زد

شوهرمو بگيرين

 

مامان با شيون و داد

ميزد توي صورتش

قسم مي داد بابا رو

به فاطمه به جدش

 

تو رو خدا مرتضي

زشته ميون کوچه

بچه داره مي بينه

تورو به جون بچه

 

بابا رو دوره کردن

بچه هاي محله

بابام يهو دويد و

 زد تو ديوار با کله

 

هي تند و تند سرش رو

بابا مي زد تو ديوار

قسم مي داد حاجي رو

حاجي گوشي رو وردار

 

نعره هاي باباجون

پيچيد يهو تو گوشم

" الو الو کربلا

جواب بده به گوشم "

 

مامان دويد و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابام با گريه مي گفت

کشتند بچه هارو

 

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابيد رو زمين

گفت که مواظب باشين

خمپاره زد بخوابين

 

" الو الو کربلا

پس نخودا چي شدن

کمک مي خوايم حاجي جون

بچه ها قيچي شدن "

 

تو سينه و سرش زد

هي سرشو تکون داد

رو به تماشاچيها

چشماشو بست و چون داد

 

بعضي تماسا کردن

بعضي فقط خنديدن

اونايي که از بابام

فقط امروز و ديدن

 

سوي بابا دويدم

بالا سرش رسيدم

از درد غربت اون

هي به خودم پيچيدم

 

درد غربت بابا

غنيمت از نبرده

شرافت و خون دل

نشونه هاي مرده

 

اي اونايي که امروز

دارين بهش مي خندين

براي خنده هاتون

دردشو مي پسندين

 

امروزه شو نبينين

بابام يه قهرمونه

يه روز به هم مي رسيم

بازي داره زمونه

 

موج بابام کليد

قفل دره بهشت

درو کنه هرکسي

هر چيزي رو که کِشته

 

يه روز پشيمون مي شين

که ديگه خيلي ديره

گريه هاي مادرم

يقتونو مي گيره

 

بالا رفتيم ماسته

پايين اومديم دوغه

مرگ و معاد و عقبي

کي گفته که دروغه

 

 

مرحوم        ابوالفضل سپهر

 


 

 ●+ اتل متل راحلهسه‏شنبه 8 مرداد 1387 - ساعت 4:22 عصر

نويسنده: س ع ت

اتل متل راحله

 

اتل متل راحله

اخموی بی حوصله

مامان چرا گفت بگیر

از پدرت فاصله

 

دلش هزارتا راه رفت

بابا خسته کاره؟

مامان چرا گفت اینو

بابا دوسش نداره ؟

 

باید اینو بپررسه

اگه خسته کاره

پس چرا بعضضی ووقتا

تا نیمه شب بیداره

 

نشونه بیداریش

سرفه های بلنده

شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه می خنده

 

شاید اونو نمی خواد

اگه دوسش نداره

پس چرا روی تختش

عکس اونو می ذاره

 

با چشمای مریضش

عکس و نگاه می کنه

قربون قدش می ره

بابا بابا می کنه

 

با دست پر تاولش

آلبومی رو که داره

از کنار پنجره

بر می داره میاره

 

با دیده پر از اشک

آلبومو وا می کنه

رفیقای جبه رو

همش صدا می کنه

 

آلبومه عکس بابا

پر از عکس دوستاشه

عکسی هم از راحله اس

تو بغل باباش

 

با دیدن اون عکسا

زنده می شه می میره

به یاد اون قدیما

بابا زبون می گیره

 

قربون اون موقعا

قربون اون صفاتون

دست منم بگیرین

دلم تنگه براتون

 

از اون وقتی که بابا

دچار این مرض شد

مامان چقدر پیر شد

بابا چقدر عوض شد

 

مامان گفته تو نماز

واسه  بابا دعا کن

دستاتو بالا ببر

تقاضای شفا کن

 

دیشب توی نمازش

واسه بابا دعا کرد

دستاشو بالا برد و

 تقاضای شفا کرد

 

نماز چون تموم شد

دعا به آخر رسید

صدای گری های

مامان تو خونه پیچید

 

دخترکم کجایی

بابا شفا گرفته

رفیقاش دیده و

ما رو کذاشته رفته

 

دخترکم کجایی

عمر بابا سر اومد

وقت یتیم داری و

غربت مادر اومد

 

آی قصه قصه قصه

یه دستمال نشسته

خون سرفه بابا

رو این دستمال نشسته

 

بعد شهادت اون 

پارچه مال راحله ست

دختری که در پی

شکست یک فاصله ست

 

کنار اسم بابا

زائر کربلایی

یه چیز دیگم نوشتن

جانباز شیمیایی

 

 

  مرحوم        ابوالفضل سپهر


 

   1   2   3   4   5   >>   >
 ●ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[14/5/1387- 5:47 ع] نجواي شهيد چمران
[12/5/1387- 4:14 ع] زندگي
[12/5/1387- 3:45 ع] اتل متل يه بابا 2
[11/5/1387- 3:39 ع] اتل متل يه بابا 1
[8/5/1387- 4:22 ع] اتل متل راحله
[7/5/1387- 11:56 ص] نامه اي به بهشت
[5/5/1387- 1:49 ع] بي ادعا
[5/5/1387- 12:45 ع] کجا مي رفتي
[30/4/1387- 6:8 ع] راهنمايي
[10/2/1387- 7:49 ع] وصيت نامه شهيد شاهچراغي
[9/2/1387- 8:57 ع] يادي از ياران
[7/1/1387- 5:41 ع] !
[27/12/1386- 10:53 ع] ما بي وفايي کوفيان را جبران کرديم
[24/12/1386- 3:42 ع] امشب دوباره
[24/12/1386- 3:1 ع] عرفان چمران
[همه عناوين(30)]

 

جمعه 18 مرداد 1387

براي تعيين شهر خود روي کادر کليک نماييد.
اعلام اوقات شرعي براساس ساعت
رايانه‌ي شما مي‌باشد.
 

d خانه c

 RSS 
 Atom 

d شناسنامه c

d ايميل c

کل بازديدها:972
بازديد امروز:0
بازديد ديروز:7



درباره خودم

راه را با اين مي توان پيدا کرد
س ع ت[23]
درباره آسماني ترين مردان خدا



لوگوي دوستان


اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
با ارسال فرم فوق مي‌توانيد از به‌روز شدن وبلاگ با‌خبر شويد.