سفارش تبلیغ
صبا ویژن

راه را با این (ستاره ها) می توان پیدا کرد

دستنوشته ای از یک جانباز نویسنده؛

فرمانده گردان پلاکم را شکست

وقتی دست نوشته های چمران را می خواندم آنجا که می گوید : « خدایا آنقدر سجده ام را طولانی می کنم تا مهره های کمرم بشکند. آنقدر می ایستم تا پاهایم فرسوده شود،آن روز عاشقش شده ام» اکنون پاهایم شکسته و تنم هزار پاره است قلم برنداشته ام که خودنمایی کنم. می خواهم با شهیدان عهد محکمی ببندم " پسرکی بودم کوچک ، چشنده عشقی بزرگ ، بچه بودم جنگ مرا بزرگ کرد. تمام بچه های آن روز چون من بودند. من یعنی همه بچه بسیجی ها ؛ پس من همانم که همه بودند.  

به گزارش خبرنگار نوید شاهد غلامعلی نسائی در دستنوشته ای با بیان این مطلب تحت عنوان خاطره ای از عملیات بیت المقدس می نویسد: قدم از قناسه کوتاه تر و قدم هایم برنده تر، آنقدر بزرگ شده بودم که خودم را نمی شناختم. همیشه اینگونه بوده ابتدا دوران کودکی سپس دبستان و دبیرستان ، رفیقانی که گمان می کنی تا ابد با تو خواهند ماند. عبور از آستانه ای که در ورای آن ناگهان متوجه می شوی که مردی شده ای و باید قدمهایت را با سنگینی بیشتری روی زمین بگذاری.
اکنون زمان آن رسیده است آنچه را که آموخته ای در عمل به آن تجربه کنی. میدان حقیقی امتحان آغاز شده است و تمام سرخوشی های کودکانه و شادی های آن به خاطراتی دور مبدل شده است . جنگ آغاز شده تو باید در دفاع از سرزمین و دین خود در لحظه تصمیم بگیری. در زندگی روزمره است که انسان برای اتخاذ هر تصمیمی به عقل رجوع می کند. اوست به تو می گوید کدام تصمیم درست و دام نادرست است. اگر در لحظاتی خاص تحت ندای درونی خویش بر حکم عقل پیشه بگیری تو را دیوانه و مجنون می خوانند.
1? ساله بودم که از خاطره مجنون دل به خطر زدم. در همین وادی بود بعد از ?ماه از کردستان برگشته بودم اما باز هم همان ندای درونی ام مرا به سمت جبهه های جنوب فرا خواند.
در پنجم فروردین از بسیج گرگان اعزام شدیم . در پادگان باهنر و سپس در جایی نزدیکتر نزدیک بزرگترین عملیات و ما در قالب گردان خط شکن آماده عملیات بودیم. 
آخر آن روز موعود فرا رسید. عصر روز نهم اردیبهشت سال ?1 یک گردان به خط شد. بچه ها سربندهای عشق را بستند ، بند پوتین ها محکم ، دلها ثابت قدم . نباید دلها بلرزد باید دل به خطر زد. 
جنگ مرگ و زندگی را از هم تفکیک می کند ولیکن آنجا مرگ واژه غریبی بود. چرا که مرگ را بچه ها زمین گیر کرده بودند.
کلاشینکفها و آرپیچی زنها و بیسیم چی ، تمام گردان آماده رزمی بی امان. به رسم وفا یکیدیگر را در آغوش کشیدیم . از نخل های پادگان که روزها و شبهای زیادی را بچه ها به آن تکیه داده و سر بر آسمان ساییده نمیشد نادیده گرفت. نخل ها ما می رویم.
خدایا کدام یک از ما آفتاب فردا را در این سیاره رنج به نظاره خواهد نشست و تن خسته اش را به خاک خواهد سایید و کدام یک از ما به آسمان سفر باید. برای همین به هم وعده دادیم آنها که شهید شدند برای دیگران که می مانند به رسم رفاقت و وفا شفاعت کنند و آنها که می مانند ادامه راه شهدا را در پی بگیرند.

شب شده بود. بچه ها سوار به سوی خط در حرکت شدند. اشکها رها و دل به تپیدن افتاد. نه از ترس مرگ و اسارت بلکه از غربتی که فردا بر دلها حاکم می شود. خداحافظ رفیق ، دیارمان در بهشت. به رسم رفاقت همدیگر را در آغوش می کشیم . فردا نمی دانیم کدام یک از ما در فراق یکدیگر سر در آغوش تنهایی فرو می بریم یکی به صدرالمنتها بهشت ، یکی به دیار رنج سیاره سرگردان آسمانی.

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زد. در معبر در انتظار گشوده شدن رمز عملیات . ناگهان در ناگهان آغاز شد. یا علی ، یا علی بن ابیطالب. راز این شب نام علی است.

آسمان گشوده شد. ملائک با انبوهی از گل یاس در انتظار پرستوهای عاشق تا به رسم عاشقی به استقبالی چنین عاشقانه بچه های گردان را به فراسوی آسمان ره بنمایند و تا عز قدس همراهیشان کنند. آسمان رنگ دیگری داشت ، گلوله های سرخ ، آتش بارها ، ناله سخت کاتریوشا و خرناسه تانک ها . اصلاً گویی زمین و آسمان دگرباره در یک ناگهان مست پیچیده شده. گلوله ها از خود در آسمان کهکشانی ساخته بودند و ما اینجا در معبر دل به خطر زدیم و با یاد علی و همت او در مقابل دشمن ، در میان میدان مین با آنهمه آتش سنگین دشمن غافلگیرانه سقوط کرد.
خاکریز اول فتح شد. صبح ظفر دمید . با روشنایی روز عراقی ها اسیر دست رزمندگان. صبح شد . گردان در منطقه عملیاتی پادگان حمید از پشت سرمان نیزار و رودریمان هویزه ، خرابه های آن. بچه ها سنگرهای عراقی را پاکسازی کرده و آرام و بی قرار در دل خطر نشسته بودند.
ظهر شد . هوا بی قرارتر از ما بود. کم کم گرمای هوا ، تشنگی ما را به فراست انداخت. قمقمه ها خالی و شکم ها گرسنه. آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟ بیسیم چی با نگرانی و دلهره فریاد زد: فرمانده فرمانده گردان در محاصره است . از قرار گاه میگن نمیشه برای شما تدارکات آورد. هر چه می توانید در غذا خوردن گلوله ها قناعت کنید. یکی داد زد چه خوب شد این یکیش عالیه قناعت می کنیم نه گلوله می خوریم نه ترکش خمپاره. لبها کم کم ترک می خورد و شکم ها گرسنه.
ساعت ? شد . عصر پر تلاطمی بود. یکی داد میزد تانک تانک . بچه ها عراقی ها آمدند. عراقی ها آمدند. خدای من به اندازه تک تک ما تانکهای عراقی صف کشیده اند بسوی ما. اینهمه تانک…! فرمانده گردان هی دور خودش میچرخید. آرپیچی زنها فقط باید با هر گلوله یک تانک بزنند. حدود 30 تا گلوله بیشتر نداشتیم .
از زمین و آسمان آتش روز سرمان میریخت. شانسمان مرداب و نیزار بود. بچه ها همه حاشیه نیزار. هر چه خمپاره میریخت توی نیزار و مرداب فرو میرفت. ترکشها به بچه ها نمیرسید. 3 ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت کم کم تاریک میشد. بچه ها تانکها را زدند . آنها گریختند و ما در میان نیزارها. شب بود و حیرت . گم شده بودیم . فرمانده به روی خودش نمی آورد که گم شدیم و در محاصره هستیم. عراقیها ما را محاصره کرده بودند. تشنگی امانمان را بریده بود. ساعت 10 شب بود. دور و برمان همه نیزار. توی تاریکی خودمان نمیدانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته و تشنه و گرسنه. نه آبی نه غذایی همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. من و فرمانده دسته مان کنار هم. او از من 10 سال بزرگتر بود. از خستگی خوابم برد.
ناگهان با صدای مهیبی سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نمی داستم چه شده. توی خواب عمیق بودم. چشمم را باز کردم و دیدم از آسمان یک چیزی روی سرم می آید. ناگهان آتش گرفتم . تمام تنم سوخت. خمپاره ?0 بود. بیصدا اما پر تلاطم. بین من و فرمانده فرود آمد. از شدت درد بلند شدم و داد زدم یا حسین که خمپاره دوم دستم را ربود. دست راستم. تمام سمت راستم پاره پاره شد. ایستاده بودم و فریاد میزدم یا حسین … یا زهرا. یک گلوله به پهلویم خورد و افتادم. درد شدیدی تمام وجودم را پر کرده بود. از درد فریاد میکشیدم اما خیلی زود آرامشی عجیب تنم را فرا گرفت. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم میسوخت دستم پاره پاره. ناله ها بلند شده بود. هر گوشه ای یکی ناله میکرد. حدود 30 نفر در دم شهید شدند.
دشمن پشت سر هم میزد. ساعت 10 شب بود. خدایا اینجا راهی نیست که بشود بچه ها را برد؟ بچه ها شهدا را همانجا دفن کردند. تکان نمیشد خورد. من زخمی افتاده بودم. هی می نالیدم. یا زهرا … یا حسین … یا قمر بنی هاشم…
استخوان دستم قطع شده بود. دستم درد شدیدی داشت. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم میسوخت . از شدت تشنگی داد میزدم. دلم گرفته بود. های های گریه میکردم. نمیدانم از غربت بود یا از درد. شانزده سالم بیشتر نبود. تمام تنم از ترکش ها سوخته بود. 100 تا ترکش به تنم خورده بود. یک مرتبه 100 جای تنم با ترکش سرخ سوراخ سوراخ شده بود. 
فرمانده حیران بود. نمیدانست با جنازه ها چکار کند. تمام دور و برمان عراقی ها بودند. شهدا را دفن کرده بود تا پیکرشان به دست عراقی ها نیفتد. من تنها زخمی بازمانده بودم. همه بچه هایی که سالم بودند از معرکه رفتند. من بودم با حدود 10 نفری از بچه ها که احساس مسوولیت می کردند. ولی هیچ کدامشان نمی توانستند کاری کنند.
تمام وجودم میسوخت. 3 ساعت گذشت. یکی آمد کنارم. شهید عبدالمطلب کریم آبادی. منو تو بغلش گرفت. تنم یخ شده بود. اما او بدنش داغ بود. به من آرامش میداد. یک ساعت در بغلش مثل یک بچه در بغل مادرش احساس آرامش داشتم. او خسته شد و بلند شد و رفت. رفت که آب بیاورد ولی دیگر برنگشت. 
من تشنه بودم خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود. زبانم به کامم چسبیده بود. حرف نمی توانستم بزنم. فرمانده آمد روی سرم. یکی کنارم نشست. آرام و بیقرار دستشو گذاشت رو چشمم و چشمانم رو بست و شروع کرد به تلقین خواندن. بعد فرمانده گفت نه تمام نکرده. نمیشه. فهمیدم در انتظار شهادت منند تا دفنم کنند و بروند. نمیتوانستند تکانم بدهند. تنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. روی سرم آمد و آرام گفت : ای پسر تکلیف خودتو با ما روشن کن. میخوای بمونی یا بری؟ با سر به آسمان اشاره کردم که دلم میخواهد بروم تا آسمان . خندید و گفت : خدا رو شکر ما هم منتظریم. لبخند کوچکی زدم و یهو به گریه افتاد خم شد و صورتم رو بوسید و گفت شرمنده ام. نمیتوانم کاری بکنم . می دانم خیلی درد داری. ولی من فقط از دردش حس میکردم که انگشتم نیست. نشست کنارم . او زیارت عاشورا میخواند و ما هم زمزمه میکردیم. 
هیچ کس نمی تواند حس من را بفهمد. تشنگی و درد توی غربت توی نیزارها. آخر که یکی که خیلی سر نترس داشت خم شد گفت غصه نخور من میبرمت. شهید رضا عطرشاقی. من را روی زمین میکشید نمیتوانست بلند شود چون قدش بلند بود و از خاکریز بالا میزد. روی خاک تنم را میکشید. داد زدم ولی توجه نکرد و منو برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگه اومدند و منو بلند کردند. یازهرا راه افتادند. یکی میگفت راه از این طرفه ، یکی میگفت نه راه از این طرفه. حیران توی نیزار و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین گویان راه افتادند. هنوز ده قدم نشده بود که رضا مرا رها کرد و من افتادم روی زمین. دوباره سوختم. رفتم که داد بزنم دیدم که رضا داد زد یا زهرا یا حسین آخ قلبم قلبم سوخت . مثل سرو افتاد و شهید شد. به همین سادگی . ای خدا تو داری با من چه میکنی؟ مگه من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا من لایق من شهادت نیستم؟ من ماندم و او رفت.
تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. زخمی و خونین. آفتاب زده بود. دیگر میشد راه را تشخیص داد. چند نفری مرا گرفتند تا ببرند . از یک پل رد شدیم. توی دشت بودیم اما نه میدان مین بود و نه مرداب. راه ماشین رو هم نبود. باید چند کیلومتری توی معبر و کناره خاکریز میرفتیم تا به جاده برسیم. تا حدود ?? صبح کنار کانال افتاده بودم. بچه ها به هر سو میدویدند. میگفتند عراقی ها عراقی ها آمدند. منو گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی که رفتیم سوت خمپاره اومد و منو انداختند رو زمین. داد زدم . اونها نمیفهمیدند و فقط سوت خمپاره را میشنیدند. باز بلند شدم. چند قدمی باز سوت خمپاره که می آمد پرتم می کردند. درد زیادی داشتم. داد میزدم منو نبرید نمیخواهم منو ببرید. شما رو به خدا. گریه میکردم . ناله میکردم. قسم میخوردم که دیگر منو رو زمین نیندازند. باز سوت خمپاره که می آمد فراموش میکردند. شاید تو مسیر تا کنار خیابان ?0 بار انداختند.

یک تویوتا آمد پر از شهید . منو انداختند روی پیکرهای پاک شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد میرفت. هی توی خاکی ها منم به این طرف و آنطرف پرت میشدم. اصلاً نمیتوانم بگویم به من چه گذشت. حدود ساعت10 شب ترکش خوردم تا ظهر روز بعد با دست بریده و خونین و زخمی توی نیزارها . تویوتا پس از مسافت طولانی در کنار تلی خاک ایستاد.
شهید شمسی فرمانده گردان آمد کنار تویوتا و به راننده گفت : چند شهید عقب ماشینه؟ اونهم گفت نمیدانم . چهره من زرد زرد شده بود. نای پلک زدن هم نداشتم . شهید شمسی به من نگاهی انداخت و دست به گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید . نصفش را شکست. آرام چشمانم را بست و پیشانی ام را دست کشید. او گمان کرد که شهید شده ام. نمیدانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرمه. اسمم رو توی آمار شهدا ثبت کرد و همین باعث شد که به خانواده ام خبر شهادتم را بدهند و برایم مجلس عزا گرفتند و نوار صوتی آن را بعد ها شنیدم.
شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد. باز به سرعت باد توی خاکیها میرفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد و نگاهی به ما انداخت و با چفیه اش پیشانیش را خشک کرد و آهی کشید. به پرستار گفت اینها هم شهید شدند. پرستار خودش را کشید بالا و آمد روی سرمان. همه بچه های همجوارم را دیدی زد و دستش را برد روی نبض کناری من. آه کشید و داد زد الله اکبر زنده است. بعد منو هل داد که اونو بلند کنه تکانی خوردم . خشکش زد. آرام دستش رو برد روی قلبم. من فقط میدیدم. اما حتی نمیتوانستم پلک بزنم.
منو بغل کرد. دیگر شده بودم مثل بچه ? ماهه . فقط به من نگاه میکرد. دیگر نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هر چه براندازم کرد نمیدانست از کجایم شروع کند. اولین کاری که کرد تکه ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید. انگار که به من یک دریا آب خورانده باشند. تشنگی لبم را ترک داده بود. لبم خشک شده بود. بعد همینطور نگاهم میکرد. پرسید کی زخمی شدی؟ با چشم اشاره کردم. با ابرو اشاره کردم. انگار یادش رفته بود من درد دارم و از فرط درد ترکش ها . همین طور هاج و واج نگاه میکرد.
ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. سنگر لرزید. او خم شد روی تنم تا از من محافظت کند. داد زدند تخلیه کنید مجروحین رو تخلیه کنید. من را بغل گرفت و بیرون برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به سمت اهواز. 2 بعد از ظهر به بیمارستان جندی شاهپور اهواز رسیدیم . کف سالن مرا خواباند و یک سرم به من تزریق کردند. تنها چیزی که میخواستم آب بود. ناله میکردم تشنه ام تشنه ام. یک ساعت بعد ما را با هواپیما به بیمارستانی در شیراز بردند. نمیدانم ساعت چند بود ولی هوا تاریک شده بود. 
توی اتاق عمل چندین پزشک دورم میچرخیدند و هی سوال میکردند و من نمیتوانستم جواب بدهم. نیمه شب بود و چند پزشک و پرستار دوره ام کرده بودند. دکتر گفت خوب خوابیدی . با اشاره جواب دادم. گفت میدونی چند وقته خوابی؟ من نمیتونستم جواب بدم . دکتر گفت 22 روزه که خواب عمیق کردی. متوجه شدم که توی کما بودم. برای همین دورم حلقه زده بودند.
با صدای پای پرستار از خواب بیدار میشدم . تمام تنم پاره پاره بود. وقتی پرستار روی سرم می آمد یک پرستار دیگر با طشتی آب که سوزناک بود. پرستار مجبور بود ناله های مرا تحمل کند چون باید تمام سوراخهای تنم را ضد عفونی کند و آب اکسیژنه را میریخت روی زخمها که هزار برابر از آب نمک سوزناکتر است. جیغ میزدم فریاد میکشیدم. تنم میلرزید پرستار پرستار . میسوزم دستم را قطع کنید. نمیدانم تحمل سختی بود. باید تحمل میکردم. پرستار یک آمپولی به رگم میزد تا عمق و وجودم میسوخت. وقتی صدای پای پرستار میپیچید قلبم تندتر از صدای پای او میزد. شروع میکرد به تپیدن.
هوا هنوز تاریک است ، گرگ و میش. من تنم لرز میگرفت خدایا این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟ نه نمیترسم. نمیهراسم . میدانستم عاشقی این است. پرستار دیر کرد. نه تپش قلب من تندتر از گامهای او ست. رنگم میپرید زرد میشدم. نمیترسیدم باید تحمل میکردم. این اول راه بود تازه شروع شده. آخرین دوران رنج اینجا به حقیقتی محض رسیده است. من باید مرد تحمل باشم. نه نه هنوز بچه ام . نه بزرگ شده ام . بزرگ . پرستار وارد میشد چهره اش سرخ با لحن شیرازی میخواهد حواسم را بگیرد میخواهد که من دوباره جیغ نزنم. میگویم تو رو خدا نمیشه رهایم کنید؟ بگذار تنم بپوسد بگذار بمیرم. پرستار از جیبش یک سرنگی را در می آورد . سرنگ مایع زرد رنگی دارد. وای باز به رگهایم. مگر این چیست که اینهمه درد دارد؟ دستم را محکم میچسبید . فرو میکند. آرام مایع در خونم میجهد. هر چه در رگهایم دور میزند دردهایم شدیدتر میشود. من داد میزدم. یا زهرا یا حسین. دقایقی چند دستم را میچسپد. میداند که نمیگذارم پنجه های خردشده ام را در آب زهر آگین فرو کند. پرستار دیگری به کمکش می آید . دو نفری تمام وجودم میلرزید. داد میزدم یا حسین یا زهرا سوختم سوختم. آنقدر فریاد میزدم ، پرستار گوشه مقنعه اش را میگرفت و نمیخواهد بروز دهد که اشکش در آمده. چون او میداند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است. لبخندی از سر غم میزند و می گوید : دلاور اینکه گلوله نیست آب است. البته کمی درد دارد. اما او طعم گلوله را نچشیده است ولی من میدانم چه می گوید. آری درد گلوله کمتر است اما او باورش نمیشود. کارش که تمام میشود طشتی خون را با خود میبرد. تمام تنم میلرزد. میلرزم پرستار سردم شده است. یخ کردم. خدایا … یا زهرا … یا حسین … یک پتوی نرم می آورد. تنم کم کم گرم میشود. تمام تنم پر از حفره است. حفره هایی به عمق? تا 10 سانتیمتر. سوراخ سوراخ. هنوز خودم دستم را ندیده ام. نمیدانم چه خبر است. اما از شدت دردهایش میدانستم که اوضاع بدی دارد. پرستار مینشیندحرف میزند و عکسهای رادیولوژی را در می آورد و ترکش ها را میشمارد. 1..2 ..3 .. ? .. ? ..? … و با دقت میشمارد 93 تا.
زمان گذشت اما سنگین و من با ترکش های تنم قرارداد بلند مدتی بستم و این زیبایی تقدیر من بود . در رنج زیستن و با درد انتظار کشیدن. تا سایه کی در رسد و آفتاب کی رخ پنهان کند و من با یاران خود در عالمی دیگر بار دیگر چون شب حمله همدیگر را در آغوش کشیم. به انتظار آن روز دل خوش دارم تا این آخرین دوران رنج نیز به سر آید و آن رورز وعده خداوند که بر ما مقرر شده است محقق شود. ان شاءالله …



نوشته شده در سه شنبه 87/9/5ساعت 7:15 عصر توسط س ع ت نظرات ( ) |


 Design By : Pichak